آوار
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩  

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند

 

                                                                        "حسین پناهی"



 
 
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩  
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد


                                                                        "حسین پناهی"


 
برخورد
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸  

 


چه صلابتی
دارد این غم
وقتی که
با آن چهره ی هندسی دشوار
آن چکمه های وَهم آلود
و آن پوستین خاکسترین همیشگی
از راه می رسد
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!

به دیوار
اعتماد دارم
دیوارها،
از جنس پیشانی اند
و به قالی نیز
که سرش
همیشه به گُل های حاشیه
گرم است
به پنجره امّا، نه!
پنجره ها حتّی
از نوازش یک نسیم خنک
از راه
به در می شوند
ضعف عظیم این اطاق محقّر، پنداری
همین پنجره ی عاشق پیشه ست
و غم، به گمانم
همیشه از این روزنه به من
حمله می کند
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!

راستی،
تو چه می کنی
رفیق!
این مهاجم عبوس را
در کدام چارچوب
تحلیل می کنی
وقتی که ناگهان
از پنجره می آید و
گل های قالیت را
لگد می کند؟



 
فــــــرود
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸  

خواب می دیدم
هنوز
زنده ام
و فردایم
از پرنده
لبریز است.

صدای بال می آمد
در سکوتی که
در حضور ماه
می تابید

پروازی باید
در پیش باشد
و شاخه ای
برای نشستن...

برگرفته از سایت هزل



 
روز مبادا
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸  

وقتی

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است که لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه امروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روز های ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست 

"قیصر امین پور"



 
عشق یعنی این ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 بعد از ۵ روز کتی فوت کرد. اون اجازه نداد که بیماریش در زندگیش باعث از دست دادن امید یا ایمانش بشه. اون یک عروسی شگفت انگیز داشت. و اون عشق داشت و عشق میداد. ولی عشق هیچوقت نمیمیره. و اینجور بود که کتی بر سرطان غلبه کرد...

 

 

 

 

 



 
سخنانی نغز از دکتر علی شریعتی
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

علی شریعتی by PoliPic.

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .

***
به سه چیز تکیه نکن    ،    غرور، دروغ و عشق .   آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد .

***
و هر روز او متولد میشود؛
 عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛  
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...  و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است

***
زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...   می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...   در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...          او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...   او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...               او مادر می شود و همه جا می پرسند   نام   پدر .....

***
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست

***
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .

***
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند

***
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش

*** 
هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود  
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟

*** 
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند 



 
استاد شهرام ناظری
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بعد از این چندتا پست فمینیستی ( به زعم بعضی ها...) لینک دانلود دو تا از کارهای استاد ناظری رو که به زبان زیبای کردی است و خودم خیلی دوستشون دارم برای دوستداران استاد می ذارم .

متن آهنگها رو هم به زبان کردی و هم ترجمه فارسی اونها رو هم می توانید در پایین ببینید.

با تشکر از وبلاگ ساز خاموش برای درج متن آهنگ وصال و وبلاگ تصنیفها و سرودهای ایران زمین برای آهنگ یاوران.

تصنیف کردی یاوران از شهرام ناظری

یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم (من مست مخمور باده ازلی هستم)
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت)

شوئله ی نارِ عِشق پَر چی ﮊََه پُوسِم (شعله اتش عشق از پوستم بیرون زد)
شوئله ی نارِ عِشق پَر چی ﮊََه پُوسِم (شعله اتش عشق از پوستم بیرون زد)
خالی ﮊَه خاکی مَملو ﮊَه دوسِم (از چیزهای خاکی و دنیوی خالی شدم و حالا وجود دوست تمام وجودم را فرا گرفته است)
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم (من مست مخمور باده ازلی هستم)
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت)

یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم (من مست مخمور باده ازلی هستم)
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت)
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت)

فَرماوَه ساقی بلوا مینای مِن (ساقی گفت از مینای من بنوش )
سَرشار که سا غَر بِدهَ پَیا پِی (ساغر جام لبریز را پیاپی بده)
پَیا پِی پِر کِرد پَیا پِی نوشام (پیاپی پر کرد و پیاپی نوشیدم)
تا کِه دیده ی دِل هِجرَ دوس نوشا (تا چشم دل دوری دوست را احساس کرد)

شوئله ی نارِ عِشق پَر چی ﮊََه پُوسِم (شعله اتش عشق از پوستم بیرون زد)
شوئله ی نارِ عِشق پَر چی ﮊََه پُوسِم (شعله اتش عشق از پوستم بیرون زد)
خالی ﮊَه خاکی مَملو ﮊَه دوسِم (از چیزهای خاکی و دنیوی خالی شدم و حالا وجود دوست تمام وجودم را فرا گرفته است)
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان)
مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم (من مست مخمور باده ازلی هستم)
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت)
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت)

اِی دِل تا کَسی چُو خوم نای وَ جوش (ای دل تا کسی مانند خم نجوشد)

اِی دِل تا کَسی چُو خوم نای وَ جوش (ای دل تا کسی مانند خم نجوشد)

حَلقه ی بَندَگی عِشق نَه کِی وَ گوش (و حلقه بندگی عشق را به گوش نکند)
مَحرَمِ نمو هرگز وَ اَسرار (هرگز محرم اسرار نمیشود)
مَحرَمِ نمو هرگز وَ اَسرار (هرگز محرم اسرار نمیشود)
نَخلِ ئومیدِش دوسی نایِر بار (نخل امیدش میوه دوستی نمی گیرد)
نَخلِ ئومیدِش دوسی نایِر بار (نخل امیدش میوه دوستی نمی گیرد)
نَخلِ ئومیدِش دوسی نایِر بار (نخل امیدش میوه دوستی نمی گیرد)

 

 تصنیف کردی وصال 

هرچن که زانم نیونم وصالت................هرچندکه می دانم وصالت را نمی بینم
دل کوس که فتیم هر هاخیالت...............(اما) دل رسوای من درخیال توست

بیلن بمرم هه ر وی درد وه...................بگذارید بااین دردبمیرم

سربنم وبان سنگ سرد̕ وه....................سرم را روی سنگ سرد بگذارم

امشو دوباره مطرب ترانه سر که..................امشب مطرب دوباره ترانه سر کن
وساز سینه ی  سوزیام غم له دل درکه.....با ساز  سینه ی سوخته ام  غم ازدل بیرون کن

 بارغم زمانه له کولم هه ل گر.......................بارغم زمانه را ازدوشم بردار
لیو خشکم  له باده ی  شیدایی ترکه.............لب خشکم را با باده ی  شیدایی ترکن

ساقی پیاله پرکه له باده ی زلالت.......ساقی پیاله راازباده زلالت پرکن

آخر مگر نیه زانی وصاله وصال.............(آخر)مگرنمی دانی وصال است وصال

 گل بانگ دل زاریه مطرب پرسرکه..................گل بانگ زاری دل است مطرب بنواز
دل بی خو̕ ر له دنیا   مست و شور و حال ......دل بی خبر از دنیاست:مست و شور و حال...

 

 



 
سروده ی زن
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸  

 

می‌گویند مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

حوایم نامیدند یعنی زندگی

تا در کنار آدم، یعنی انسان

همراه و هم‌صدا باشم

 

می‌گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان‌شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ‌ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ‌ها

تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

 

نسل انسان زاده منست

من، حوا

فریب خورده شیطان

و می‌گویند که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند

 

شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می‌دهند

اقرار می‌کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 

با گذشت قرن‌ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

 

فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

 

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 

اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

 

من

مادر نسل انسانم

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

من

درست همانند رنگین‌کمان

رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

 

پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپت

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!

 

"لینا روزبه حیدری"



 
 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

سال نو مبارک

 



 
 
 
.....وقتی تو نیستی نه هستهای ما چنان که بایدند ، نه بایدهای ما