گاهی ، نگاهی ، یادی ....


پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ
روایت کرده اند که محمود ، در واپسین سفر مغربی ، یک صد و شصت ملازم داشت ، از هر مخلوقی _ جن و انس و پری و غیر ذالک_ از باب تمهید حشمتی و به قصد جلب منفعتی ، لابد برای اهل مملکتی!
در گذرگاه آستان کبریایی سازمان ملل ، در منظر و محشر جرج و ادوارد و یوحنا و مادمازل و موسیو و عثمان و ممل، به ناگاه فریادی شنید ، به قواره ی آواز خروس بی محل : 

" آقای احمدی نژاد ! این درسته که شما با صد وشصت نفر به نیویورک آمده اید . درسته که نمایندگان مجلس اعتراض کرده اند؟"
پاسخی از ایشان صادر شد، به غایت محکم و متین و سریع و مجمل که البته نیاز به کاوش اهل فن در سازمان میراث فرهنگی دارد و تتبع عالمان رجال و درایه . سند حدیث صحیح است اما در قول ایشان اندک شبهه ایست : با دولب مبارک علی العادت باید چه فرموده باشند، به نظر شما:
1- ......خورده اند!؟
2- ...... خورده ای؟!
3- .... خورده ایم ؟! 
منتظر بمانید تا متن کامل و مستند افاضه ی ایشان شرف صدور یابد .
ویل للمکذبین! 4/ مهر / 91
" احمد پورنجاتی "
نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

گوشه ای از سخن وینستون چرچیل نخست وزیر سابق انگلستان درباره ی دکتر محمد مصدق...

"ما از هیتلر و ارتش آریایی اش شکست نخوردیم! ولی یک آریایی کچل فقط با یک خودنویس ما را شکست داد و از سرزمینش بیرون کرد"

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


کودکی ام را دوست داشتم.
روزهایی که به جای دلم
سر زانوهایم زخمی بود ..

"حسین پناهی"

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند

 

"حسین پناهی"

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
 
جایش را پر نخواهد کرد
 
 
 
"حسین پناهی"
نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

چه صلابتی
دارد این غم
وقتی که
با آن چهره ی هندسی دشوار
آن چکمه های وَهم آلود
و آن پوستین خاکسترین همیشگی
از راه می رسد
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!

به دیوار
اعتماد دارم
دیوارها،
از جنس پیشانی اند
و به قالی نیز
که سرش
همیشه به گُل های حاشیه
گرم است
به پنجره امّا، نه!
پنجره ها حتّی
از نوازش یک نسیم خنک
از راه
به در می شوند
ضعف عظیم این اطاق محقّر، پنداری
همین پنجره ی عاشق پیشه ست
و غم، به گمانم
همیشه از این روزنه به من
حمله می کند
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!

راستی،
تو چه می کنی
رفیق!
این مهاجم عبوس را
در کدام چارچوب
تحلیل می کنی
وقتی که ناگهان
از پنجره می آید و
گل های قالیت را
لگد می کند؟

نوشته شده در جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

خواب می دیدم
هنوز
زنده ام
و فردایم
از پرنده
لبریز است.

صدای بال می آمد
در سکوتی که
در حضور ماه
می تابید

پروازی باید
در پیش باشد
و شاخه ای
برای نشستن...

 

برگرفته از سایت هزل

نوشته شده در جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

وقتی

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است که لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه امروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روز های ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست 

"قیصر امین پور"

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 بعد از ۵ روز کتی فوت کرد. اون اجازه نداد که بیماریش در زندگیش باعث از دست دادن امید یا ایمانش بشه. اون یک عروسی شگفت انگیز داشت. و اون عشق داشت و عشق میداد. ولی عشق هیچوقت نمیمیره. و اینجور بود که کتی بر سرطان غلبه کرد...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .

***
به سه چیز تکیه نکن    ،    غرور، دروغ و عشق .   آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد .

***
و هر روز او متولد میشود؛
 عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛  
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...  و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است

***
زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...   می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...   در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...          او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...   او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...               او مادر می شود و همه جا می پرسند   نام   پدر .....

***
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست

***
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .

***
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند

***
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش

*** 
هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود  
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟

*** 
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |