تو همیشه با دستهای آویزان راه می روی . طوری دست هایت را از دو طرف رها می کنی ، که انگار دست های تو نیستند . نمی دانی با آنها چه کنی . چون نمی دانی آنها به چه دردی می خورند . هنوز جز بغل کردن گربه و کاغذهای سپید و کندن قوطی های کنسرو از لباس ، وچیز دیگری نمی دانی . اما وقتی از خانه باغ کا هگلی راه بیفتی و به خیابان شب و به میان آدمهایی بروی که زبان سرخ و بلندشان روی فرمان اتومبیل تکان می خورد ، آن وقت یاد می گیری که با این دستها چه کار کنی . یاد می گیری با یکی از دستهایت کیف سامسونت را بگیری و دست دیگرت را با فخر یا رها و بی قید جلو و عقب ببری . یاد می گیری با این دستها گاه عینکت را جا به جا کنی ، کسی را از خیابان شلوغ رد کنی ، کسی را به خیابان شلوغ هل بدهی ، گلوی کسی را بگیری و فشار بدهی ، به صورت کسی سیلی بزنی ، گونه های نرم کسی را نوازش کنی ، چاقویی برداری ، سیبی پوست بکنی ، و یا به شکم کسی فرو کنی . یاد می گیری ، تفنگ به دست بگیری و ماشه را فشار بدهی و دهها نفر را چه در صبحگاه زیر دیوار و چه در جنگ ، بکشی . دکمه ای را فشار بدهی و صدها بمب ، بر سر مردم جایی بریزی که نمی شناسی یا می شناسی. بی آنکه فکر کنی آن پایین کسانی به هم عشق می ورزند و الان در حال بچه درست کردن هستند و نمی دانند که چند ثانیه دیگر بمب ها بر سرشان فرود می آید .
اما حالا نمی دانی با این دستهای آویزان چه کنی ، ناگهان سر بی مویت به خارش می افتد . پس دستت را بالا می بری و، و می خواهی سرت را ... اما همین که دستت را روی سرت می گذاری ، وحشت تمام وجودت را فرا می گیرد . ناگهان متوجه می شوی که روی سرت حتی یک تار مو هم نیست . تازه می فهمی روی سر تمام آدمهایی که تا به حال دیده ای ، پر از موهای بلند و کوتاه است که نیمی از وقت و عمرشان را به خود مشغول می کند .
اما نمی دانی چرا تا به حال متوجه این موضوع نشده ای ، نگران می شوی ، غمگین می شوی ، می خواهی کاری بکنی . باید از آدمها دور شوی ، به جایی بروی که کسی تو را نبیند . کسی سر بی مویت را نبیند . کسی پاهای تاول زده ات را نبیند . کسی متوجه لباس بلند و یکدست تو نشود .حتی نمی دانی چرا این حالت ها به تو دست می دهد . آیا داری به کسی یا چیزی تازه مبدل می شوی ؟ نمی دانی ، پس به گوشه ای می روی و . می رو یتا در یک جای تاریک کز کنی . به یک گوشه ی تاریک خیره شوی و از غصه به خواب بروی .
اما تو چیزی برای فکر کردن نداری ، چرا که خاطره ای نداری ، جز سر بی مویت ، جز لباس و پاهای تاول زده ات ، جز کاغذهای سفید بیهوده ، جز گربه ی کوچک و آرام . تو هیچ یاد و خاطره ای نداری ، چیزی از گذشته نداری تا آن را از دست داده باشی و به آ ن فکر کنی . یا به آن پناه ببری .
اما بعدها یاد می گیری تا مثل آدمهای دیگر به دنبال چیزی بگردی که آن را به خاطره تبدیل کنی و بعد برایش گریه کنی ، یا بخندی . و می فهمی که آدمها برای این زندگی می کنند که انگار هر روزشان را به خاطره ای تبدیل کنند که بعد بنشینند و به خاطرش گریه کنند یا بخندند یا به آن فکر کنند ، آنقدر که بمیرند .
اما الان فقط می خواهی سر تو هم مو در بیاورد . یک آرزوی کوچک و احمقانه یک آرزوی بزرگ و حیاتی .اما نمی دانی درست با در آوردن موهایی که نمی دانی چطورند ، شبیه آدمهایی می شوی که دلشان می خواهد موهایشان طور دیگری بود ، آنها که کت و شلوار و مانتو می پوشند و کیف هایشان را بر می دارند و به هیچ جا نمی روند .
بی خاطره ای که باید برایش گریه کنی یا بخندی . با غصه ای که دلت را به درد آورده ، به خواب می روی . نمی دانی کجایی ، نمی دانی چقدر راه آمده ای تا به اینجا رسیده ای . فقط این را می دانی که وقت یبه جایی رسیده ای و مانده ای که دیگر راه یبرای رفتن نبوده است .
ناگهان پای کسی به تو می خورد . آنقدر تاریک بوده است که متوجه نشده ای کجا دراز کشیده ای . حتی گربه و کاغذ ها را هم فراموش کرده ای . از اینکه پای کسی محکم به تو برخورد می کند ، بی اختیار جا به جا می شوی و همانطور که چشمهایت را به هم فشار می دهی ، ته مانده ی چیزهایی را که خورده ای ، با آب دهان متعفنت قورت می دهی و می گویی :
- مگه کوری ولگرد !
 نا گهان از جمله ای که به کار برده ای به وحشت می افتی ، از جایت بلند می شوی . دست راستت به شدت درد می کند ، طوری که انگار له شده است . بعد متوجه می شوی ، دستت از شب پیش زیر کیف سامسونت مانده است . اما خیلی زود درد را فراموش می کنی ، حالا از جایت بلند شده ای ، در سایه روشن صبح ، آدمها را می بینی که هر کس از گوشه ی دنجش ، بلند می شود ، کیف سامسونتش را بر می دارد ، باز می کند ، آینه ، ادکلن و مسواک را از داخل کیف بیرون می آورد . بعضی ها موی صورتشان را می تراشند ، بعضی ها نه ، و بعد می روند زیر شیر آب کنار خیابان ، کوچه ها ، توالت ها و آب جوی کنار خیابان که هیچ وقت معلوم نیست از کجا می آید ، دست و صورتشان را می شویند ، دستی به موهایشان می کشند و بعد گویی از یاد می برند که شب پیش کجا خوابیده اند ، سرشان را بالا می گیرند و طوری راه می روند که انگار دنیا را آنها درست کرده اند و حتی به آسمان فخر می فروشند و در پیاده رو به راه می افتند .
به موهایت دست می کشی و در اتومبیلی می نشینی که برایت نگه داشته است . گربه روی صندلی عقب ، کنار ورق های سپید و کیف سامسونتت نشسته است ، و از شیشه به بیرون نگاه می کند
- کجا بروم ؟
- اول سری به شرکت می زنم .
از اینجا به بعد یاد می گیری با آن دو دست آویزان چه کنی ، چون جاهای زیادی برای رفتن داری ، برای به دست آوردن چیزی ، از دست دادن چیزی ، شکستن دل کسی ، کشتن کسی ، و شاید امید دادن به کسی . سعی می کنی همانطور که اتومبیل پیش می رود ، زبان سرخ و بلندت را جمع کنی ، مبادا باد موهایت را به هم ریزد ، مبادا یقه ی پیراهنت کثیف شود ، مبادا دیگران از نوع حرکات و لباس تو ایراد بگیرند ؟ و می روی که تمام زندگی و هستی ات را به هدر بدهی . چون کاغذهای سپید را فراموش کرده ای . روی این کاغذها می توانستی بزرگترین قصه های عالم را بنویسی ولی حالا ، آنها مبدل به مدارک و اسناد املاکی شده است که فقط کافی است زلزله ای بیاید ، آن وفت دیگر چیزی از آن باقی نخواهد ماند .
از جایت بلند می شوی ، مثل گرسنه ها ، تکه نانی به دندان می کشی ، برای بلعیدن نان خشک ، باید کاری بکنی ، سر راه جرعه ای آب می نوشی ،پاشنه ی کفشت را بالا کشیده یا نه ، کتت را پوشیده یا نه ، ورق ها و گربه را بر می داری و در کوچه می دوی ، می دوی ، می دوی .
به کجا ؟ می روی که روز گذشته را تکرار کنی یا شاید روز تازه ای بسازی . می روی تا مهربانی کنی ، بد خلقی کنی ، می خواهی به سرویس اداره برسی ، می خواهی برای در آوردن یک لقمه نان تمام زندگی ات را بدهی و می دهی . می روی تا سوار اتوبوس شده و به محل کار بروی که جای از دست دادن زندگی ات است ، و می روی . می روی و شب وقتی بر می گردی که همه در خوابند و امشب هم باد گرم تهویه را از دست می دهی ، گوشه ی دنج را از دست می دهی .
از اینجا به بعد یاد می گیری با این دو دست آویزان چه کنی .

(ادامه دارد...)