اینجا: ایران
من: دختری دوازده ساله
موقعیت: یک کوچه باریک و خلوت در راه بازگشت از مدرسه

من وحشتزده از صدای پایی که صاحبش نگاه کثیفی داشت می دویدم و در خیابان بدنبال کسی بودم تا به آغوشش پناهنده شوم. پلیسی دیدم و یکباره از فرط شوق وهیجان رهایی اشکهایم روان شد. به کنارش دویدم. گریه و ترس مجال صحبت نمیداد. پرسید چی شده؟ و من با دست به انتهای آن کوچه اشاره کردم که صاحب آن نگاه کثیف آنجا ایستاده بود. پلیس یکباره با لحنی خشن پرسید تو توی اون کوچه چکار می کردی؟ از مدرسه بر می گشتم. کدوم مدرسه؟ خونت کجاست؟ اسمت چیه؟ اسم بابات؟ شمارتونو بده…. پلیس آستین مرا نگه داشته بود وقتی که مرد فرار می کرد. پدرم که با آن نگاه نگران آمد من آرزو کردم کاش هرگز بدنیا نمی آمدم. پدرم تحقیر شد بخاطر داشتن دختری فریب خورده که در راه بازگشت از مدرسه در کوچه های تنگ قرار ملاقات می گذارد. و من دیگر برای خودم گریه نکردم وقتی که پدر هر روز با کمر دردش به دنبالم می آمد تا نشنود که آقا دخترت را از خیابان جمع کن.

 

 

اینجا: ایران
من: زنی جوان
موقعیت: در حال رفتن به محل کار

صدای مرد مستی آمد. هوی خوشگله وایسا ببینم. مگه با تو نیستم زنیکه. مزاحم نشو آقا. مرد مست فریاد کشید. مزاحم باباته. و از پشت دست انداخت و سینه ام را کشید. فریادی از درد کشیدم که مرد دیگری آمد. دستهایم, گیس هایم و پاهایم را کشیدند و به خانه ای بردند. خواستم فرار کنم. چاقوی درآورد. یک , دو , سه. از شکمم خون فواره زد. مثلث سه راس یک مثلث. من بیهوش نشدم و به یاد دارم لحظه لحظه آن روز را.
یک سال بعد پلیسهای خوب قبل از کشتنش از او پرسیدند که چرا این کار را کرده. و او گفت خب من مست بودم و آن خانوم سینه داشت. باسن داشت و من دلم خواست .....
 آنها به من گفتند ببینید خانوم سینه و باسن شما مسبب تمام آن اتفاقات و دلیل اصلی اعدام امروز این جوان است. خانوم  شما باید جوری لباس بپوشید که کسی نفهمد شما سینه دارید. باسن دارید. اگر چادر بپوشید, برجستگی هایتان که خدای خر عقلش نرسیده صافشان کند دیگر کسی را تحریک نمی کند و امنیت دارید.

 

 اینجا: ایران
من: مادری میانسال
موقعیت: در حال کلید انداختن بدر خانه ام.

صدای جیغ دخترم میاید. آنچنان ضجه ای که دیوانه می شوم. سراسیمه می دوم. مردی بروی دخترم افتاده است و با دستهای سنگین او را می زد, فشار می دهد, برهنه می کند. ناخنهایم را در گردنش فرو می کنم. او را می کشم. نمی توانم جدایش کنم. من نمی توانم مردی را که روی دخترم افتاده بلند کنم. دخترم جیغ می زند. مرا صدا می کند. مامان. مامان. مامان تورو خدا. نگاه وحشتزده اش که به چشمانم می افتد یکباره قوی می شوم. می دانم که حاضرم بمیرم تا آرامش به آن نگاه بر گردد. و من میمیرم.در صبحی پاییزی. که دخترم هنوز خواب است. که مادرم خواب است. که همه زنان شهر در خوابند. از مردن نمی ترسم. تنها نمی خواهم دخترم فکر کند که به خاطر او مردم. می خواهم دخترم بداند که من هرگز به او نمی گویم سینه و باسن تو مقصرند. هرگز نمی گویم نباید می خندیدی. نباید حرف می زدی. نباید زنده می بودی. هرگز نمی گویم نباید جیغ می زدی. نباید مرا به کمک می خواندی. نباید زن می بودی. باید بداند که هرگز او را سرزنش نمی کنم به خاطر آن چیزی که زاده شد.