کنار پنجره می ایستم و نگاه می کنم ، امشب شب دیگری است ،
تمام این مدت باران می باریده است و من نمی دانستم .
اکنون دیگر نمی بارد . سکوت تازه ای می شنوم .
ای کاش بودی ، می توانستی یک لحظه از این لحظه ی درخشان را ببینی
شب ، چنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی
امشب آرام ترین شب جهان است .
حس می کنم هیچ کس بیدار نیست ، حتی دزدان ، حتی قاتلان .
امشب ، در جایی پنهان ، کودکانی روشن به دنیا می آیند .
امشب همه ی پرندگان آرام ترین خواب را خواهند داشت .
امشب ، همه ی کودکان دنیا خوابهای خوب می بینند ، می دانم ...

(هيوا مسيح)