دیروز مادرم مرا به گردش برد.
دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم دیدم.
دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم گوشه خیابان نشسته بود.
من نمی دانستم او چرا آنجا نشسته است.
من نمی دانستم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند.
من از مادرم پرسیدم او چرا آنجا نشسته است؟
من از مادرم پرسیدم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند؟
مادرم به من گفت اسم او گدا است.
مادرم به من نگفت اوچرا آنجا نشسته است؟
مادرم به من نگفت او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند...
من دیشب نتوانستم شیر بخورم.
من تمام شب فکر می کردم.
من تمام شب عروسکهایم را دیدم که مثل کاسه بودند.
من تمام شب اتاقم را دیدم که مثل کاسه بود.
من تمام شب تمام دنیا را مثل کاسه دیدم.
من هم می خواهم به جای عروسک بازی کاسه بازی بکنم.
فکر می کنم اسم من هم گدا باشد.
                    اسم من هم گدا است
                                             اسم من هم.............
(سولماز دریانیان)