از خودم چيزی برای از گفتن ندارم. نام مرا نه روی جلد کتاب خواهی يافت و نه در هيچ شناسنامه ای يا روزنامه ای ، که هر روز به دلايلی کسی را بزرگ و ديگری را کوچک می کند.

از خودم چيزی را برای پنهان کردن ندارم. تو مرا هرگز نخواهی ديد و هرگز نخواهی شناخت. همچون رهگذری که فقط يک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پايان دنيا ، ديگر او را نمی بينيو نخواهی دانست که او که بود.

از خودم چيزی برای از دست دادن ندارم. مثل دانه برفی که فقط يک بار درست در برابر چشمانت، از بالا، از ميان هزاران دانه برف آرام فرود می آيد و در انبوه سپيدی برف پوش زمين جايی ، می نشيند و گم می شود و تو ديگر آن را نخواهی دانست، نخواهی يافت، نخواهی ديد.

من هيچکسم. تو از من نه چيزی خواهی شنيد، صدايی.

                               نه چيزی خواهی ديد، تصويری.

(هيوا مسيح)