روزی کسی همچون سایه ای
                                                         یک


تو یک روز در بهار می آیی و همه ی زندگی ات را تمام می کنی ، و می آیی تا یک روز در بهار بمیری .
نمی دانی زیر باران مردن چه لذتی دارد .
خیس مردن مثل خیس به دنیا آمدن است .
تو از این دوتا اول دومی را تجربه می کنی . اما هنوز خیلی مانده است تا بیایی . اول باید دید از میان این همه آدم ، چه کسی زودتر عاشق می شود . یعنی از همین حالا ، هرکس زودتر از بقیه عاشق بشود ، آن وقت می توانی حدس بزنی کی می ایی .
حالا باید منتظر بود . منتر باز شدن یک پنجره و سرک کشیدن یک دختر که موهایش را مثل دختران قصه های بزرگ بافته و توری نازکی به رنگ ماه روی شان انداخته است . حالا باید دید به کجا و به چه کسی نگاه می کند .
کسی از پیاده رو روبرو می گذرد ، کسی که از ترس و عشق دست و پایش را گم کرده است . جوانی که برای یک لحظه می ایستد و ورق های سپیدی را که زیر بغل گرفته است ، به عمد روی زمین می ریزد ، تا بعد به اندازه ی برداشتن ده برگ ، سرش را بالا بیاورد و و به دختر نگاه کند ، و هر بار که به آخرین ورق می رسد ، آرزو می کند  کاش تمام ورق های دنیا اینجا بود و تصمیم می گیرد دفعه بعد ، ورق های بیشتری بیاورد ، مثلا بیست تا و این کار را می کند . آنقدر با خودش ورق می آورد و درست همان جا روبروی پنجره به زمین  می ریزد و به دختر نگاه می کند که دختر های همسایه حسودیشان  می شود و بعد آنها به "جایی" تلفن می زنند تا از شرش راحت شوند . آن وقت اتومبیلی می آید و او را ، یعنی تو را با خود می برد ، تو را با تمام کاغذ هایت به جایی می برد که دیگر بر نمی گردی .
آن وقت دختر کنار پنجره ، با همان موهای قدیمی اش که به شیوه ی دختران قصه های بزرگ بافته است ، کنار پنجره گریه می کند ، می رود و هر بار که بر می گردد ، به خیابان نگاه می کند و می گرید .
دختر های همسایه پچ پچ می کنند و از اینکه دختر کنار پنجره را آزار می دهند ، لذت وحشتناکی می برند . حتی همدیگر را بغل می کنند و روی زمین غلت می زنند و ...
اما دختر ، باز هم به کنار پنجره می آید و هربار که می رود موهایش کمی ریخته است . قدش کمی کوتاه شده است و صورتش زردتر و لاغرتر . دخترهای همسایه ولی هیچ وقت عاشق نمی شوند . نه ایکه نخواهند ، نمی توانند . اما همیشه می خواهند عاشق کسی شوند که بیاید و در پیاده رو کاغذهایش را روی زمین بریزد . برای همین ساعت ها جلو ماهواره می نشینند و نگاه می کنند تا یاد بگیرند ، موهایشان را چطور درست کنند ، تا چطور را بروند ، تا چطور نگاه کنند ، تا چطور لبخند بزنند و چطور عاشق بشوند . ولی دخترهای همسایه هیچ وقت عاشق نمی شوند اما دختر باز هم به کنار پنجره می آید و هر بار که می رود و باز می گردد خیلی چیزها از یاد می برد . شاید هم دیگر برایش اهمیتی ندارد . حالا موهایش کاملا ریخته است . تصور کن ، دختری زیبا که موهایش را مثل دختران قصه های بزرگ بافته ، حالا حتی یک تار مو هم ندارد .
دخترهای همسایه کنار ماهواره می نشینند و منتظر عاشق شدن ، به تلفن نگاه می کنند تا کی به صدا در آید ، به پیاده رو نگاه می کنند تا کی کسی بیاید ، به ناخن هایشان نگاه می کنند تا کی بلندتر و بلندتر شود ، به ساق پاهایشان نگاه می کنند و بعد همدیگر را در آغوش می گیرند روی زمیت غلت می زنند و بعد می نشینند و می خندند ، می خندند و گریه می کنند . آنقدر گریه می کنند که دیگر یادشان می رود روزی جوان بوده اند و دلشان می خواست عاشق شوند ، بعد یک گوشه پیر می شوند ، حتی یادشان می رود که روزی عصر ها به فروشگاه های لوازم آرایش می رفتند تا روژ لب و لاک دلخواهشان را پیدا کنند ، و کرم ضد پیری بخرند و بعد می آمدند و می نشستند جلو ماهواره و خودشان را مثل عاشق هایی می ساختند که هیچ وقت نمی توانستند مثل آنها فکر کنند ، غذا بخورند ، زندگی کنند یا عاشق شوند . حتی یادشان می رود که حالا پیر شده اند .
از امروز صبح که اولین برگ از درخت شاخه جدا شد و روی طاقچه ی پنجره افتاد ، هیچ یک از پنجره ها باز نشد و دختر کنار پنجره هرگز نیامد . از آن روز به بعد ، کسی او را ندید . حتی از مرده شور خانه هم پرسیدند ، ولی کسی او را ندیده بود . در پزشکی قانونی هم نشانی از او نبود .
سالها بعد که شهر کاملا عوض شده بود ، حتی خیابان و خانه آنها مبدل به میدانی بزرگ شده بود و نخست وزیر تازه ای روی کار آمده بود و نقشه ی کشور عوض شده بود ، کنار دشت زباله های شهر بزرگ ، خیلی دورتر از آپارتمان ها و برج ها ، خیلی دورتر از آدمها و چراغها ، یعنی آن ته ته ، دو نفر را دیده بودند که سرشان اصلا مو نداشت و لباس هایشان بلند و یکدست اما پاره و کثیف بود و معلوم نبود آنها که بودند ، آنجا چه می کردند و از کجا آمده بودند .
بعد ها ، یعنی سالها بعد از آن که شهر بزرگ شده بود و نخست وزیر تازه ای روی کار آمده بود ، بک رفتگر فهمیده بود ، یکی از آن دو نفر که سرشان مو نداشت ، زن بود و آن دیگری مردی بود که زیر بغلش پر از ورق های سپید بود که سر ساعتی معین ، آنها را روی زمین می ریخت و وقتی یکی یکی جمع می کرد ، به چشمهای سبز و خیس آن زن بی مو نگاه می کرد . آنقدر که چشمهای هر دوشان خیس خیس می شد .
رفتگر بعد ها رفته بود به " جایی" تلفن بزند که اینجا دو نفر آدم عجیب و غریب هستند که توی زباله هل می گردند و معلوم نیست از کجا آمده اند و اصلا معلوم نیست به هم حلال هستند یا نه. اما بعد ، چون 2 ریالی نداشته ، به " جایی " تلفن نزده بود و بعد هم اصلا یادش رفته بود که توی دشت زباله ها دو نفر را دیده بود که سرشان مو نداشت . همان رفتگر بعد ها در جایی صحبت کرده بود که سالها پیش ، بعد از آن پاییز دیگر آن دو را ندیده بود . اما بعد ، در اوایل بهار می شنود که ته دشت زباله ها ، در یک خانه کاهگلی و کوچک ، یک بچه به دنیا می آید که سرش مو ندارد و از آن روز به بعد دیگر کسی چیزی از آن زن و مرد بی مو نمی شنود .
اما در گریه های بچه بی مو شنیده بود که داد زده بود :
- من کی هستم ؟ من کجا هستم ؟
شاید این کودک تویی . تویی که یک روز در بهار می آیی و همه ی زندگی ات را تمام می کنی ، و می آیی تا یک روز در بهار بمیری ، در یک روز بارانی بمیری ؟
شاید ، از اینکه باید زیر باران بمیری بترسی ، اما نمی دانی زیر باران مردن چه لذتی دارد .
 خیس مردن مثل خیس به دنیا آمدن است .
ادامه دارد...