دو
- من کی هستم ، من کجا هستم .
می آیی تا این جمله را با صدای بلند فریاد بزنی . آنقدر بلند که کسی از ته دنیا ، سرش را از زیر خاک بیرون بیاورد و به سوی تو نگاه کند . بعد ، تو از پشت برگها بیرون می آیی و همچنان که سرت بی موست ، به آفتاب داغ خیره می شوی که به سرت می تابد و آن را می سوزاند. به ته ته دشت زباله ها می رسی ، ورق های سپیدی را می بینی که روی زمین ریخته است .نمی دانی این ورق های سپید را چه کسی میان زباله ها ریخته ، همین طوری فکر می کنی شاید به دردت بخورد ، پس بر می داری ، زیر بغل می گیری و در کثافت و بوهای تحمل ناپذیر قدم می زنی .
نمی دانی کجا هستی ، شاید بعدها بیایی و در  دانشگاه و کتابها پیدا کنی که آنجا کجا بوده است . شاید آنجا همان جایی است که همه چیز از آنجا آغاز شده است . نمی دانی ، هنوز چیزی نمی دانی . فقط می دانی که خیلی کثیف است و بوی وحشتناکی دارد . اما نمی دانی چرا سعی نمی کنی زودتر از آنجا بگذری . شاید برای این است که نمی دانی بعد از آنجا هم جایی هست ، جایی و جاهایی که مثل دشت زباله ها نیست .
پس همانطور که باید بیایی ، می آیی و از توی دشت زباله ها می گذری . لباس بلند و یکدست تو گاه به نوک بریده ی قوطی های کنسرو گیر می کند و جر می خورد . قوطی هایی که نمی دانی چیست و. آنجا چه می کنند . شاید بعدها بیایی و یاد بگیری که آن قوطی ها ، نشانه ای از زندگی عجولانه ی آدمهایی است که معلوم نیست از کجا آمده اند ، کی هستند و به کجا می روند . اما حالا هیچ چیز نمی دانی . فقط این را می دانی که آنها گاه به لباس بلندت می چسبند و با تو راه می افتند . تو این را وقتی می فهمحی که به آسفالت می رسی و قوطی ها روی آسفالت سخت غل می خورند و سر و صدا می کنند . آن وقت قوطی ها را از لباست جدا کرده و به گوشه ای پرت می کنی .
حالا در خیابان هستی . اما نمی دانی خیابان کجاست . خیابان دراز خلوت و تاریک تا دورها رفته است . شاید صبح بفهمی ، شاید هم بعدها در کتابها یا در دانشگاه بخوانی که کجا بوده ای . شاید آنجا همان جایی است که همه چیز در آنجا تمام می شود . شهرها را می گویم .حالا خیلی وقت است که خیلی چیزها با آدمها در این شهر هم تمام می شود ، چون آدمها وقت هاست که در این شهرها می میرند . چون در آنجا زندگی می کنند ، در خیابان ها ، کوچه ها و اتاقهایی که گاه باعث دلتنگی آدمی می شود .
اما حالا چیزی نمی دانی ، چیزی نمی بینی ، گرسنه می شوی ، خسته می شوی . نمی دانی باید چه کار کنی ، نمی دانی چقدر راه رفته ای و باید چقدر راه بروی . پس یک گوشه می نشینی و به دیوار تکیه می دهی ، پاهایت را دراز می کنی و گردنت را روی شانه ی چپت می اندازی و دست هایت را از دو طرف آویزان می کنی . بعد ناگهان در تو اتفاقی می افتد . در جایی از تو ، از درون تو که بعدها یاد می گیری می گویند دل ، قلب . همان جا چیز سنگینی احساس می کنی . احساس می کنی اندوه و خستگی تمام دنیا در آنجاست .
ولی هنوز نمی دانی دنیا چقدر سبک یا سنگین است . بعد ، از چشم هایت چیزی بیرون می آید که تو را می ترساند . بعد ها یاد می گیری به آنها می گویند : اشک ، چیزی که هر بار و برای همیشه می آید و آدمی را رسوامی کند ، افشا می کند ، آرام می کند . بعدها یاد می گیری که آن شب ، گریه می کردی . حالا با صدای بلند گریه می کنی ، گریه می کنی . اما نمی دانی چرا؟ شاید برای اینکه بعدها می فهمی تنها بوده ای ، تنها می مانی . حالا آنقدر با صدای بلند گریه می کنی که کسی از ته دنیا سرش را از پنجره بیرون می آورد و به طرف تو نگاه می کند . اما خیابان هنوز و همچنان خلوت و تاریک است . همه ی چراغها خاموش هستند  و تو این را نمی دانی . اصلا نمی دانی دور و برت چه چیزهایی هست . خسته شده ای ، خوابت می برد ، طوری که نمی فهمی و به یک طرف خم می شوی و به خواب می روی .
وقتی بیدار می شوی که چیزی نرم و مرموز ، روی سرت لیز می خورد و پوست صاف سرت را خیس می کند . اول می ترسی . بعد اجازه می دهی آن چیز نرم و مرموز ، روی سرت لیز بخورد و خیس کند . بعد سرت را بالا می آوری تا ببینی آن چیز نرم ، آن چیز مرموز و خیس چیست ؟ ناگهان می ترسی . دو تا چشم براق می بینی که تا به حال ندیده ای . خوب که دقت می کنی می بینی موجودی کوچک و آرام کنارت نشسته است که چشم هایش خیس است و برق می زند . بعدها می فهمی آن موجود کوچک گربه بوده است .
موجودی که با او زندگی خواهی کرد ، تا وقتی که پیر می شوی باز با او زندگی خواهی کرد ; طوری حتی اگر برای یک ساعت یت یک روز او تو را ترک کند ، زندگی برایت سیاه و تلخ می شود . اما حالا نمی دانی : " وقتی که پیر می شوی " یعنی چه . بعد ، صدای سگ ها را می شنوی که از دورها می آید . حتی خیلی دورتر از دشت زباله ها . جایی که تو نمی دانی کجای شب است . آهسته به گربه دست می زنی . انگشتانت در نرمی تن گربه فرو می رود . گربه با صدای آرام می گوید : میو ، میو .
تو نمی دانی او چه می گوید : بعدها ، وقتی که پیر می شوی ، می فهمی که گربه در آن شب تاریک از تو پرسیده بود : - تو کی هستی ، تو کجا هستی ؟ بعد گربه را در آغوش می گیری و نوازش می کنی و او را روی شکمت می گذاری . گربه آرام می گیرد و آهسته به پایین ، به طرف پاهایت غل می خورد و در گودی میان ران هایت می ماند . تو  دوباره سرت را به دیوار تکیه می دهی و دست هایت را از دو طرف رها می کنی . گربه آنقدر در گودی میان ران هایت می ماند که کم کم جایی از بدنت طوری گرم می شود و تو تازه متوجه می شوی جایی از بدنت طوری گرم می شود که تا به حال آن را احساس نکرده ای ، نمی دانی آن احساس و آن گرما چیست . اما بعدها می آیی و خوب می فهمی که تمام بدبختی های آدم ، تمام شادمانی های زودگذر آدم از آن حس مرموز ریشه می گیرد و و می فهمی که آدمها برای رسیدن  و همیشه در آن حس مرموز و لذت مرموز ماندن حتی حاضرند ، دنیا را ویران کنند ، و می کنند . حالا تو هم دلت می خواهد گربه برای همیشه آنجا بماند ، اما خیلی زود فراموش می کنی که گربه میان نرمی ران هایت کز کرده و  به خواب رفته است ، چون دوباره گریه ات می گیرد . شاید از اینکه جایی از بدنت طوری گرم شده که جایی از وجودت تکان خورده و جایی از درونت آتش گرفته و حسی مبهم در تو پیدا شده به گریه افتاده ای ؟ اما نمی دانی برای چه گریه ات می گیرد . بعد بلند می شوی ، گربه را بر می داری ، کاغذ های سپید را بر می داری و راه می افتی . خیابان هنوز تاریک است و هیچ کس نیست ، هیچ کس .همچنان که در پیلده رو راه می روی ، ناگهان پایت به چیزی می خورد ، می خواهی بیافتی اما خودت را نگه می داری . بعد صدایی می شنوی :
- مگه کوری ولگرد !