این اولین حرفی است که می شنوی ، این اولین کسی است که می بینی اما هنوز نمی دانی او کیست ، نمی دانی ولگرد یعنی چه ، کور یعنی چه . بعد می خواهی چیزی بگویی ، کاری بکنی . اما نمی دانی چه بگویی . بعد ها یاد می گیری در این مواقع باید حرفی نزد و فقط آهسته بگذری ، اما حالا نمی دانی . پس می مانی و و نگاه می کنی . خم می شوی و نگاه می کنی . چون این اولین کسی است که می بینی و اولین حرفی است که می شنوی . دلت می خواهد کنارش بنشینی و با او حرف بزنی . اما کسی را نمی بینی ، هیچ کس آنجا نیست .
می ترسی ، می ترسی و به هر طرف نگاه می کنی ، به هر طرف می روی ، اما خیلی زود می فهمی که او ، یعنی همان کسی که به تو گفته بود ولگرد ، چند متر آن طرفتر ، روی میله های تهوی ی مغازه ای دراز کشیده و چیزی رویش انداخته است .
خوب که نزدیک می شوی ، می بینی زیر سر او یک کیف سامسونت هست . البته تو این را بعد ها می فهمی که آن کیف سامسونت بوده و چقدر در سرنوشت بشر تاثیر داشته است . حتی از طریق تو وارد قصه ی من و دیگران هم شده است .
می خواهی آن مرد را بیدار کنی ، چون می بینی یکی از دست هایش ، زیر کیف له شده و از آن خون بیرون می آید . اما دلت نمی آید بیدارش کنی . چون او خیلی راحت به خواب رفته است . بعد ها می فهمی همیشه راحت خوابیدن دلیل بر راحت زندگی کردن و دلخوش خوابیدن نیست ، می فهمی خستگی و نا امیدی گاه باعث خوب خوابی می شود . از طرفی ، می ترسی دوباره از زیر پتوی سیاه سربازی و از تاریکی داد بزند :
مگه کوری ولگرد !
پس راه می افتی ، در پیاده راه می افتی ، در شب راه می افتی ، در تاریکی دور می شوی . انگار دنیا همیشه شب است ، اما تو نمی دانی آن طرف شب چه چیزی هست . فقط می دانی شب است . همانطور در پیاده رو راه می روی . ناگهان می بینی روی چند پله ، کنار سطل های زباله ، روی میله های تهویه ، زیر درخت های بزرگ ، توی تاریکی ، پشت دری بسته ، کسانی خوابیده اند و سرشان را روی کیف سامسونت یا روی پرونده ها کلاسور ها ، روی کتابها و روزنامه ها ، روی نان های خشکیده ، روی پوشه های پر از مدارک تحصیلی و کارنامه های قبولی و لوح های تقدیر و جایزه ، روی قبض های مصرف شده و روی کاغذ های سپید گذاشته و به خواب رفته اند . بی آنکه بدانند ، یکی از دست هایشان زیر کیف یا چیزهای دیگر مانده و دارد له می شود .
ناگهان می ترسی . پس کاغذها و گربه را محکم در آغوش می کشی و می دوی ، داد می زنی و می روی ، گریه می کنی و می دوی ، آنقدر می دوی ، آنقدر داد می زنی ، آنقدر گریه می کنی که صدایت می افتد ، چشم هایت پف می کند و پاهایت تاول می زند ، اما خیابان تمام نمی شود و شب همچنان شب است . بعد دیگر نمی فهمی چه اتفاقی می افتد ، فقط یادت می ماند که یک گوشه ، کنار اتاقکی سخت و سرد به زمین می افتی و خوابت می برد ، گربه هم .
چطور به زمین می افتی ، چطور به خواب می روی ، اصلا نمی دانی . چقدر ، چند روز ، چند سال به خواب می روی ، نمی دانی . فقط این را می دانی که با برخورد یک چیز خشن که روی سر بی مویت کشیده می شود ، از خواب بیدار می شوی . سرت را بالا می آوری تا ببینی آن چیز سخت چیست ؟ بعد می بینی ، نوک جاروی رفتگری است که به سرت می خورد و بعد صدایی می شنوی :
- هی ، پاشو ولگرد ، صبح شده .
چیزی نمی گویی ، سعی می کنی از جایت بلند شوی ، اما نمی دانی چقدر طول می کشد ، بالاخره بلند می شوی و چشم هایت را خوب باز می کنی ، تاول پاهایت دهان باز کرده و چرکاب ، همه جا را کثیف کرده است و بوی تعفن تا چند متری تو پیچیده است . اما نمی دانی باید چه کنی ، نمی دانی کجا هستی ، زمان را گم کرده ای .
هنوز به هیچ چیز نگاه نکرده ای ، هنوز به چیزی دقت نکرده ای ، به چیزی دست نزده ای . حالا نگاه می کنی : ناگهان اتومبیل ها را می بینی که به سرعت از کنارت می گذرند . پشت فرمان اتومبیل ها کسانی را می بینی که زبان سرخ و بلندشان روی فرمان افتاده و می جنبد .
ناگهان ، آدم هایی را می بینی که کت و شلوار پوشیده اند ، مانتو پوشیده اند ، و یک کیف بلند و یک کیف سامسونت در دست دارند و به سرعت می روند و می آیند . آنقدر زیاد هستند که نمی توانی پیدایشان کنی ، نگاهشان کنی ، نمی توانی چشم هایشان را ببینی .
بعد ها در دانشگاه ها یا در کتابها یا در خود خیابان خوب می فهمی که آنها به کجا می روند . خوب یاد می گیری که آنها اصلا به جایی نمی روند ، بلکه هر روز ، روز گذشته را تکرار می کنند .
پس می ترسی ، می ترسی که تو هم روزهایت را تکرار کنی ، یا اصلا چه چیزی هست که باید تکرار کنی . یا مجبور شوی آ ن را تکرار کنی ؟ برای همین سخت می ترسی . به سرعت از جایت بلند می شوی و روی پاهای تاول زده ات می ایستی که حالا دهان باز کرده اند . اما نمی دانی چرا دردی احساس نمی کنی ، همچنان که گربه و کاغذ های سپید را برداشته ای و محکم در آغوش کشیده ای ، داد می زنی .
-من کی هستم ، من کجا هستم ؟
اما بعدها یاد می گیری که هم تو و هم آنها ، در " جایی " نیستید . یاد می گیری آن چیزهایی که " جایی " را برای آدمها معنا می دهد ، چیزهایی است که می توانیم آنها را لمس کنیم . زمین ، لباس ها و اشیایی که به دست آورده ایم و دوستشان داریم . اینها به ما یاد می دهند که ما در " جایی " هستیم ، وگرنه ما هیچ جا نیستیم .
حالا دوباره با صدای بلند داد می زنی ، آنقدر بلند که کسی از ته دنیا سرش را از پنجره ی اتو مبیلش بیرون می آورد و به سوی تو نگاه می کند .
کسی سرش را از رصد خانه اش بیرون می آورد و به سوی تو نگاه می کند .
کسی سرش را از گور بیرون می آورد و به سوی تو نگاه می کند . اما شهر و آدمهایش اصلا صدای تو را نمی شنوند و این به وحشت تو می افزاید .
دوباره گریه ات می گیرد . پس گریه می کنی ، گریه می کنی و میدوی ، می دوی و گریه می کنی ، گریه می کنی و خیس می شوی ، خیس می شوی و می دوی ، می دوی و دور می شوی ، دور .
حالا گم دهای . این را بعدها می فهمی ، بعدها که جایی پیدا می کنی ، اما هنوز نمی دانی گم شده ای . چون اصلا گم شدن برایت معنایی ندارد . وتو وقتی این را می فهمی که جایی و کسانی و نشانی داشته باشی . ولی حالا فقط دور شده ای ، آنقدر که دیگر کسی تو را نمی بیند . مثل همان موقعی که داد می زدی . شاید دلیلش این باشد که تو هنوز نیامده ای .
اما یک روز در بهار ، از خانه باغی کوچک و گلی بیرون می آیی ، از پشت برگها بیرون می آیی و به سمت دشت زباله ها راه می افتی ، کاغذ های سپید را پیدا می کنی و به خیابان تاریک میرسی و ...

(ادامه دارد)