به تو
دیشب با دنیا حرفم شد . پشتم را به آسمان کردم ، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه و ستاره ها که از پشت ابرها نگاه می کردند ، بی طاقت شدند .
نمی دانستم حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا از چه بگویم .
باور کن ، گاهی از کنار مادرم می گذرم و او را نمی شناسم . گاهی از جلوی خانه رد می شوم و بعد حیران ، به دنبالش می گردم . حتی به سراغ خودم نمی روم .

گاهی خودم را توی چشمهای پرنده ای ، لای شاخه های درختی ، یا روی چترهای سپید از برف یا چشمهای خیس از اشک عابران جا می گذارم .
حالا باید چطور ، باید چه ، باید از کجای قهرم بگویم ؟
برایت دفتری از نامه های پنهان نوشته ام . از توی همین شهر شلوغ . از توی همین شهر بی آسمان . راستی ، می آیی برویم آسمان را پیدا کنیم ؟
می خندی ؟
هیچ پرنده ای نیاز مند افتادن عکسش در آب نیست . آب ، عکس آسمان و پرنده را برای دلتنگی خودش می گیرد . حالا من از تمام آن روزهای گم شده ی پیش از نامه

ها ، از روزهای دفترهای مشق ، تنها چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .
چراغی که زیر نورش ، کودکی دفترش را گم کرد . یعنی تمام رویاهایش را گم کرد . درست حدس زدی ، کبری را می گویم . حالا من نه مثل کبری ، تصمیم گرفته ام

دفترم را در باران گم کنم . تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم یشوی و بعد زیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی . آن وقت مطمئن باش . شاعر می شوی . 

(هیوا مسیح)