چه صلابتی
دارد این غم
وقتی که
با آن چهره ی هندسی دشوار
آن چکمه های وَهم آلود
و آن پوستین خاکسترین همیشگی
از راه می رسد
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!

به دیوار
اعتماد دارم
دیوارها،
از جنس پیشانی اند
و به قالی نیز
که سرش
همیشه به گُل های حاشیه
گرم است
به پنجره امّا، نه!
پنجره ها حتّی
از نوازش یک نسیم خنک
از راه
به در می شوند
ضعف عظیم این اطاق محقّر، پنداری
همین پنجره ی عاشق پیشه ست
و غم، به گمانم
همیشه از این روزنه به من
حمله می کند
خوبست که ودکا
امانش نمی دهد!

راستی،
تو چه می کنی
رفیق!
این مهاجم عبوس را
در کدام چارچوب
تحلیل می کنی
وقتی که ناگهان
از پنجره می آید و
گل های قالیت را
لگد می کند؟